در محاصره ی دردهایم!دلم برای آغوش تو تنگ است
دلم هوای دست کردن در موهایت را دارد
به تو فکر می کنم و حادث می شوم
از آن سوی شب دست به سوی آغوشت می گشایم
باید به تو بگویم که آغوش ات چه اکسیری است
و من چه بی تاب آغوش گرم ات هستم
امان از این فاصله ها
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 14:46  توسط دانوب
|
در بستر رویایی تو
تنها یک بهانه دارم
تا چشمان خواب آلودم
از پشت چشمان تو
تصویر ابر ها را بنگرد
و آن هم آغوشی با توست
تمنای دست هایم به سوی تو
نه خواب است و نه خیال
و لبخند بی دریغ ات
حس خوب عاشقی است
در بستر بیداری باز به انتظار آمدن ات هستم
تا آغوش ات بار دیگر میزبان من باشد
تا بنوشم از لبان ات که شیرین تر از هر شهد بهشتی است
طعم لبانت جانی تازه می بخشد به این روح خسته ام
"دانوب"
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 17:10  توسط دانوب
|
گفتم نگاهت می کنم
با بوسه داغ ات می کنم
مثل تمام روزها در عشق محا طت می کنم
در انتهای هر غروب لمس مدامت می کنم
با آغوش تب دارم تو را غرق خوابت می کنم
در خود پنهانت می کنم آهسته نازت می کنم
در تو رها می شوم با بوسه ات داغ می شوم
من بی تو هیچه هیچم با تو ولی هست می شوم
"دانوب"
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:33  توسط دانوب
|
در آخرین تبسم ات چه مخفی کردی دردانه ی زمین
در کدام خاطره مخفی ماندی
که صدایت را در پچ پچ برگ های پاییزی می شنوم
همبستر کدام عشق شدی
که هنوز آبستن اندوهی بی پایانی
هر روز صبح تا انتحای همه ی کوچه ها را می گردم
تا نشای از تو بیابم
اما نشانی نیست جز رد گلبرگی بر پنجره های بسته
و آخرین تبسم ات که در خاطراتم حک شد.
پ.ن:
این شعر از دوست عزیزم طاهاست که با اندکی تغییر اینجا نوشته ام
در دسترسم نیست ازش اجازه بگیرم امیدوارم راضی باشه
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 19:0  توسط دانوب
|
فاصله مان از میان برداشته شد من و تو به هم آمیختیم من مسحور شدم.
با زلفانی آشفته و آغشته به بوسه هایت. در قلب تو نقش بستم
همه جا و همه چیز به تو ختم میشود .من کنار راه پله های آن ساختمان
سال هاست که منتظرت بودم .در ورودی به سرسرا باز شد خودم را یکباره
به آغوش ات آویختم غرق بوسه ام کردی .کودکانه گفتم چه دیر آمدی
و تو گفتی هرگز نمیروی.در رابستم چراغ ها را خاموش کردم
...
پ.ن:
نمیدونم چرا این واژه های لعنتی از این مغز لعنتی رخت بر بستند
زندگی تازه تمام من و پر کرده چیزی دیگه تو این ذهن نیست جز عشق
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 16:20  توسط دانوب
|
از تو اشاره ای از من دوان شدن
آنچه میل توست از من همان شدن
پ.ن:
این روزها به اینجا که می رسیم حرفی برای گفتن نداریم
جملاتمان به پایان رسیده یا نمیدانم جای دیگر به کارشان می برم
این هم از تدبیرات دوره ی جدید زندگی!
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:21  توسط دانوب
|
سرشار از بوی تن ات شدم , طعم دهان و جای دست هایت در وجودم
مثل نبض می زند, می کوبد.چه چیز رویایی ای یک جادوی ابدی که تمام
گذشته های تلخ ام را می شوید.خالص می شوم, شیشه می شوم و
تن خود را در تن تو می بینم تورا از خود عبور می دهم به تو پناه می برم
به تو که عمیق ترین نقطه ی امن دنیایی .خود را به تو می رسانم سرم را
روی سینه ات می گذارم و در گرمای وجودت ذوب می شوم.
پ.ن:
پیش از اینها می اندیشیدم که تو آن سر این رویای شیرینی آن شریک
این داستان اما چشم باز کردم و دیگری را جای تو دیدم این است آن
رویایی شیرین
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:50  توسط دانوب
|
آسمان بر فراز رویایی است که من بازیگر نقش اول آنم
...
این روزها که می گذرد از همیشه بهتر است
به تو که فکر می کنم از همیشه بهترم
پ.ن:
رویای شیرین همین نزدیکی است کافی است دستانت را دراز کنی
و آن را در آغوش بگیری
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:43  توسط دانوب
|
خیلی درگیرم
امتحان فوق را دادیم نمیدانیم چه شد
زیادی از حد درگیریم یک موردی پیش آمده خوب می باشد
همان درگیرمان کرده به سر انجام که رسید می آییم
با شیرینی!
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 19:39  توسط دانوب
|