این منم, قد نطفه ای متعفن و پست,دیگر مرا به نام نمی خواند
حتی در پس مانده ی ذهن اش مرا به خاطر نمی آورد.
صدایی نیست,سکوتی نیست,نگاهی به نگاهم نیست
او مرا به نام نمی خواند,حتی صدایم را دیگر نمی شنود
او که مرا می خواند به نام,مرا مدفون کرد با کفنی کهنه و تاریک
آفتاب هم که بزند,مرا نخواهد دید حتی در پس مانده ی نگاهش
باران هم که نبارد صدایم را نخواهد شنید و دیگر مرا به نام نخواهد خواند
تو که مرا به نام نمی خوانی , میدانم دیگر نیستم حتی به اندازه ی
روزهای رفته از یاد,و من تنها میمانم در تاریکی شب در کویری بی انتها
نگاه ات دیگر به نگاهم نگران نیست دستانت, آنها هم بردی؟ چشمانت؟
آنها هم بردی؟
...
سهم من چیه از اون بی سهمی ها من سهمی ندارم, رویایی ,صدایی
چشمانی,حتی دستانی .من هیج ندارم از نداشته ها هم هیچ
ندارم از داشته ها که هیچ,
....
آرزو هم که بود به لب گور می بردمش اما نه آرزویی هم نداشتم
من هیچ نداشتم ,من هیچ ندارم حتی غم ات را ,من هیچ ندارم
حتی شب را ,روز را , این تکرار را,
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 22:36 توسط دانوب
|
آفتاب که میزنه پس کله ام خیلی داغه میسوزه مثل
داغی که واسه ممتاز کردن اسبا می زنند.دلتنگی امون دنیام و بریده
...
صداش که میاد غمباد میگیرم غمباد که نه میسوزم خیلی داغ
عطش دارم دلم آب میخواد.نمیدونم صدای اونه که سوز داره
یا منم که میسوزم واسه ی دل خودم
...
اینجا صحرای کربلاس مسجد جامع خرمشهر صدای اون مثل
طبل های بی چون و چرای کربلاس.میخونه میخونه میخونه
هنوز پشت سرم داغه آفتاب هم که دیگه نیس.جای آفتاب سوختگی
پیداس.دیگه تموم دیگه نمیخونه دل من پرتر شد چیزی عوض نشد
شب تمام .پشت سرم هنوز داغه...

+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 14:26 توسط دانوب
|
روزی که سعید امامی پس از یک هفته گفتگو با دکتر مظفر بقایی
سیاستمدار کهنه کار و سرسخت حکم خلاص کردن دکتر را در
زندان صادر کرد, هیچکس باور نداشت دستگاه اطلاعات جمهوری
اسلامی, به شیوه ی شاهان قجر که برخی از مخالفانشان را
از میان دولتمردان و اشراف با قهوه معروف به دیار نیستی می فرستادند
از ماده ی پتاسیم به صورت شیاف یا قطره, برخی از مخالفان را
از بین می بردند.دکتر بقایی در پی سفری به اروپا و امریکا بازداشت
شد.و از آنجا که در زندان سرسختی بسیار نشان داد و بارها سعید
امامی و شخص فلاحیان را با حقارت بسیار و به شکلی توهین آمیز
از زندان تنگ و تاریک خود در بازداشتگاه توحید و سپس زندان اوین
رانده بود,سرانجام,امامی پس از یک هفته سر و کله زدن با او, به وی
گفت:شما موجود کثیفی هستید و من این افتخار را دارم که به زندگی
ننگین شما پایان دهم.دکتر بقایی را از زندان به بیمارستان بردند اما
آثار سم خیلی زود ظاهر شد و وی در شرایطی بسیار طاقت فرسا و
با درد و تعب جان داد.
نحوه ی قتل مخالفان با پتاسیم را سعید امامی در سفری که با هیاتی
بلند پایه از اطلاعاتی ها به کره ی شمالی داشت, فرا گرفت.
"ناگفته ها در پرونده های قتل های زنجیره ای دکتر علیرضا نوری زاده"
اضافات یکم:
این مطلب و ننوشتم که بگم من سیاسی ام این مطلب هم ننوشتم
که بگم من سیاسی نیسم.سیاسی نوشتن دلیل بر سیاسی بودن نیس
سیاسی نبودن هم دلیلی بر سیاسی ننوشتن نیس.به خواست بعضی
از دوستان دور بر مسایل سیاسی روز بگرد که دنبال این کتاب بودن نوشتم
اضافات دویم:
عاشقا آدمای متوسطی هسن که با تعریف از هم خودشونو بزرگ می کنند
اینجاس که تو حتی صدای منم نمیشناسی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 13:19 توسط دانوب
|
وقتی زندگی بچه بازی میشه من و تو دعوامون میشه, وقتی زندگی لوث میشه
من رفتن به خونه ی خاله خرسه رو به دیدن عق عقای تو ترجیح میدم,
وقتی آب از سر لیوان بگذره پسر نابالغ خاله تره هم برات خورد نمیکنه
وقتی داری یواش یواش کم میاری...من مریض میش و تو لاعلاج میشی و
من شبا خوابم نمیبره و تو قصه ی حسین کرد شبستری یادت میره و
ملکه ی خوفناک دم به دم شله زرد نزر میکنه تا نتفه اشو کسی غر نزنه
تا دنیا دنیا بوده همین بوده , طومار شیخ شرزین خانم که بندازی گردن من
حالا هیشکی نه من یکی که میدونم آفتابه لگن و دوتا استکانم که بذاری
رو هم , قد غیرت تو نمیشه.آفتاب لب بوم هم که باشی با دوتا سلام صلوات
میشی اوه رستم دستان, حالا چه به این زکام ساده که از سر, سرتق بازیته
حالا کو, شدی عینهو ننه ی نداشته ی حاج زنبور عسل که کل عمر و باید پی ات گشت
میدونی چیه؟این نسخه واسه من پیچیده شده. آره فقط و فقط واسه ی من
من نداشته ام,نداشته ساکته,سوز نداره دودم نداره.
اول عشقه از همه مهمتر اجراش,حالا اجراشو دیدی شده عین شعر سلام
احسان خواجه امیری.من کاری به حکم ندارم شنیدی که میگن حکم ماله محکمه اس
رو کاغذ, طرف من خداس اصلیت حکم هم که مال خداس.واسه من که جدا میشم
از نداشته که همه ی دنیا نداشته اس.آدم زنگ زده مثل ساعت زنگ زده اس
زنگ نمیزنه چون زنگاش و زده. دوباره عاشق نمیشه چون عاشق شده.
میدونی من از یه جایی فک می کردم این داستان تموم شده اما شخصیتای
داستان قبول ندارن داستان تموم شده.عقل که داشته باشی همه چی ساده تره
اضافات:
حالا تو گاهی جای من با انگشتات آروم فشار بده روی چشمات
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 13:58 توسط دانوب
بهم گفت من تورو خیلی عاشقتم, بهش گفتم خیلی ها تو خلاشون
گل سبز میشه اما من اون گل و بو نمی کنم.گفتم تا تو,تو این دنیا هسی
نفرت منم هس,اگه حالا ازت نگذرم بو گند می گیرم.بش گفتم تو ور خودت
یکی داره رشد میکنه که گندیده اس خودت خبر نداری.
...
رو کردم بهش و گفتم خوش به سعادتتون دارین میرین روضه ,کیه که مارو
ببره روضه؟گفت دختر تو خودت روضه ای گریه کن نداری,والا مصیبتی
دل ات صحرای کربلاس,نه که ذکر مصیبت باشی ها خود مصیبتی.
...
بش گفتم مواظب باش چه آرزویی می کنی چون ممکنه بر آورده بشه
بش گفتم میدونی چیه؟گدایی همه جوره اش بده گدایی عشق از همه بدتر
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 16:58 توسط دانوب
|
بهش گفتم , به چیزایی که دل نداره نباس دل ببندی.
گفت, حرف های خوب همیشه مال آدمای خوب نیس,قشنگ گفتیا
بهش گفتم نیگا کن شیکم ات گنده شده عینهو دنبک.
خنده ی نخودی کرد و گفت, همه اش تقصیر این اسکاچ عزیزمه
لامصب با جلو اومدن شیکم من رابطه ی مستقین داره(مردک با این شیکم اش
اسکاچ میخوره هنوز به مستقیم میگه مستقین).پقی می زنم زیر خنده .
بعدش گیلاس اش و پر میکنه میگه به سلامتی کی؟ اگه گفتی؟عین باقالیا
نگاش میکنم و من من کنون میگم اووووووووم.میگه د خنگه خدا به سلامتی
ناز نفس ات.باز گونه هام سرخ میشه اما این بار خر نمیشم.
بهش می گم , دلم برات تنگ میشه واسه غر غر زدنات, واسه خماریات و
فرت فرت سیگار کشیدنات, واسه بد مستی ها و سگ اخلاقیات.
خان جون راس میگه لعنت به جاده ها که معنی شون جداییه.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 12:15 توسط دانوب
|
من گاهی فک می کنم دنیا بزرگه , اما گاهی هم فک می کنم دنیا به اون بزرگی که فک
می کنم نیس.میدونی چیه اسلحه که داشته باشی همه جا راحتی.نه اینکه دلم بخواد مخ
یکی و روی دیوار پخش کنم , نه, محض احتیاط بیشتر.اما خوب هیچی و هیشگی تو این دنیا
با آدم شوخی نداره.ببین, من می گم پول خوشبختی نمیاره ,اما نبودش حتما بدبختی میاره
...
همش میگه فکر کردی چی؟کی از مردن ما ناراحت میشه عین قیصر:
سه دفعه که آفتاب بیوفته لب این دیفال.سه دفعه که اذون مغربو بگن همه یادشون میره
که ما بودیم. میگم اه مثل قیصر گفتیا.میگه خو از همین حرفاس که فیلم میسازند .
اما من میگم اهکی از این فیلم دیدن هاس که تو اینجورکی یاد گرفتی حرف بزنی
اوه همه ی فیلمای بهروز وثوق و دیده اینقد بد سلیقه اس که عاشق ممل آمریکاییه
اگه روزی صد دفه ببینه سیر نمیشه.لامصب همه دیالوگاش و حفظه.
...
بچه که بودم همه اش دلم میخواست مبصر باشم اما از بس کوچولو بودم هیشکی
ازم حساب نمی برد.حالا تو خونه ام مبصرم از همه هم حساب می برم
...
آقام میگه زن لال نعمیته که نگو. میدونم نیس زنا خیلی ور میزنند.از این جهت میگه
طفلکی ها دس خودشون که نیس ننه ام میگه طبیعته شونه,اوه تا بوده همین بوده.
همسایمون زن اش لاله اما هر رزو یه لیست بلند بالا غر غر میده دست شوهرش.
...
هی میگه سر سفره گریه نکنید غذارو به مهمونا زهر نکنید بهش میگم مثل مادر گفتی
تو فیلم مادرا,میگه د از همین حرفا فیلم میسازند.منم میگم اول فیلم میسازند
بعد تو حرف میزنی.میگه اه خوبه آدم زن اش لال باشه.
پ.ن:
و برف میبارد و برف میبارد و من برفی نمیبینم.این است رسم زمانه
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 17:54 توسط دانوب
|
هنوز هوا سرده.و من دلگرمم به لبخند داغ تو که گرچه از سر بچه گیه اما عمق نگاه ات
نمایان گر همه چیه.تو ریشه یابی کنی خوبی اماامان از رسم رمونه که نمی زاره تو خوب بمونی
من که عمق نگاه تورو می خونم و تو که دنبال یک تکیه گاهی .
پ.ن:۱
دو روز بیشتر تا ثبت نام نامزدهای انتخابات نمونده هنوز نمی دونم تو آبادان کیا ثبت نام کردند
مهم هم نیست مهم اون چیزاییه که دیده نمیشه و هرکی هم انتخاب بشه نمیبینه.مهم اینه
که اونا فقط خودشون و می بینند.از بچه ها خبر ندارم حتما سخت مشغول انتخابات اند
امیدوارم همه چیزشون و پای هیچ نذارند البته یکی بهم میگفت تو این چیزاها حالیت نیست
اما میدونم که میدونه جز وقت پر کردن اونم از بیهودگی هیچی نداره
پ.ن:۲
و من که هنوز دل خوش ام به لبخند های گاه و بی گاه تو کودکی که می خواهد بزرگ شود
و نیاز به من دارد.
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 23:17 توسط دانوب
|
سرمای سختی همه جارو گرفته همه ی استان ها جز سه استان برف و بوران شدیدیه
امتحانات گویا همه جا قاطی شده بیچاره بچه های ما نه که برف نیست باید بیاند و امتحان بدند
و از همه بدتر بیچاره ما که تو این سرما باید مراقب باشیم. دیروز مراقب بودم اونم درس شیمی
بیچاره ها هی سوال می پرسیدند منم که بلد نبودم.بچه های من شنبه امتحان دارند.
صبح بیدار شدم تلوزیون و روشن کردم گفتم یه امروز که مراقبت ندارم بشینم سریال رودخانه ی
برفی ببینم دیدم کارتونه. این ماجرا ادامه داشت تا ساعت ۱۱.۳۰ بعد هم ظهر همش کارتون و
فیلم عین روز جمعه.البته منکه می دونم تهرانی ها جنبه ی تعطیلی ندارند همه تو این زمهریر
رفتند شمال.من یکی که از زور سرما از خونه در نمیام کلی کار دارم می خوام برم آموزشگاه
علوم و فنون دریایی ثبت نام کنم. اما سرما اجازه نمیده منم که سرمایی.
پ.ن:
ثبت نام انتخابات اسفند شروع شده هی پیش خودم گفتم برم ثبت نام کنم شانس خودم و
امتحان کنم منکه درس سیاست خوندم(با ادعای کامل) اما دیدم مدرک میخواد منم که نرفتم
دنبال اش به همین جهت این دفعه رو بیخیال شدم .از الان بگم به من ربطی نداره هرکی میخواد
در بیاد من که پولش و نمی گیرم پس اصرار نکنید تبلیغ نمی کنم.واسه اقتصاد و بازار تبلیغ دارید
من در خدمت ام
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 22:39 توسط دانوب
|
همه ی ما وقتی بچه بودیم آرزوهای تقریبا مشابه هی داشتیم اگه پسر بودیم آرزو داشتیم
یا مهندس راه و ساختمان بشیم یا خلبان اگه هم دختر بودیم یا ماما یا معلم.اما حالا که بزرگ
شدیم یادمون از اون آرزوهای رنگی رفته اینکه این وسط کی مقصره نمیشه نظر خاصی داد
محیط خانواده , محیط اجتماع, یا حتی خود فرد.ریشه ی این ماجرا تو بطن هر سه این موارده
حالااون کودکانی که روزی آرزوهای بزرگ تو سر داشتند تبدیل شدند به نوجوانانی بی هویت
که هر کدوم برای پر کردن خلا هویتی خودشون به هر چیزی چنگ می اندازند.هرچیزی که
اونارو داره به فنا میبره یا اینکه برده.حالا اون بچه ها به جای دست گرفتن هواپیماهای کاغذی
و آرزوی پرواز افیون های مرگ رو به دست گرفتند .
پ.ن:۱
همه می پرسیدند این علی کیه؟ما ایرانی ها خدارا شکر توی خاله زنکی رتبه ی اول و در
جهان داریم.من در حال نوشتن یک رمان هستم که شخصیت اصلیش حول و حوش جوانی
به اسم علی می چرخه.علی جوونی ۲۳ ساله اس که در اوج جوونی دچار بحران هویت شده
پدر و مادر علی از هم جدا شدند.علی با مادرش که ظاهرا زن خوش نامی نیست زندگی
می کنه .علی جوونی سردرگم با ناهنجاری های شدید اجتماعیه و الباقی ماجرا
خوب امیدوارم خیالتون راحت شده باشه که این علی وجود خارجی نداره نسبتی هم با
من نداره.
پ.ن۲:
از سفر برگشتم سرمای شدیدی خوردم آخه مثل انسان های عصر حجر رفتار کردم
تمام مدت توی برفها بودم .قرار بود آقای خاتمی برای دیدار از آقای جمی امام جمعه ی
سابق آبادان بیاد اینجا اما گویا سفر ایشون لغو شد .من که نفهمیدم چرا
پ.ن۳:
تو اهواز شهر دانشجویی ام بچه ها همه دور ور انتخابات اند خیلی مشغول اند
یه خدا قوتی بهشون باید گفت هرچی ما بهشون میگیم برادرا خواهرا این کار سیاسی نیس
این اسمش سیاست نیس کو گوش شنوا.عزیزا سیاست و اونایی دارند که از شما کار می کشند
و رو شماها سوارن اند و فردا چه تقی در بیاد چه نقی شما ها فراموش می شید انگار نه انگار
میگویند سیاست یعنی:کسب قدرت,حفظ قدرت, اعمال قدرت.حالا از ما گفتن
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 13:47 توسط دانوب
|
دارم میرم سفر دارم میرم اصفهان چند روزی نیستم.هرچند زیاد هم مهم نیست
بود و نبود من . بعضی ها هستند هرچه بهشون اس ام اس میدی و اینها دریغ از یک تحویل
در هر حال...
پ.ن:
علی از اینکه دارم میرم سفر بد بهم ریخته حرف هم نمیزنه این مردا چقدر دل نازک اند
خوب نمیتونه بیاد زندگی و هزار و یک مشکل و کار منم میگم عزیز دلم یک هفته اس
مثل بچه ها لب اش و یه وری می کنه و روش و بر می گردونه تو قهر کردن رو دست نداره
هرچند منم تو از دلش در آوردن رو دس ندارم.میخوام برم هوا بخورم بی آقا بالا سر
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 16:27 توسط دانوب
|
در این شب بی ماه و گل ستاره ساز صحنه شو رخت غزل پاره کن در شعر من برهنه شو

امروز تولد علیرضا بود با دوستاش رفتیم بیرون. اینم دوستاش

مثل شب مثل شراب تو پر از وسوسه ای مثل شبنم واسه گل عطش یک بوسه ای
امسال علیرضا ۱۵ ساله میشه دوست داشتنی ترین موجود دنیا همین علیرضاست

این هم علیرضا و دوست فابریک اش حسن پسر خوبیه اما با من زیاد کل کل می کنه
این ساعت هم کادو تولدشه البته کادو دهنده نیومده بود(چشمک).
تو سر آغاز منی از همیشه تا هنوز.تو سر آغاز منی مثل خورشید واسه روز
توی سایه های شب تویی یک قطره ی نور تویی سر پناه من مثل یک کلبه ی دور
تویی مقصد واسه من تو من و صدا بزن.
تولدت مبارک همه ی وجودم
پ.ن:
علیرضا بهترین هدیه ی زندگی منه با ارزش ترین موجود زندگی من که همیشه با من
و پشتیبان من بوده.علیرضای نازنینم تولدت مبارک.دوستت دارم
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 0:5 توسط دانوب
|
پرنده وقتی مرد،
سحرگاه هجرت بود.
در فضای مغموم(با کسره بخون) دشت،
باران
نه ترانه ی دل انگیز(با کسره
) سحرگاه،
که مرثیه ی تلخ
(با کسره) سوگواره ای بود
بر سر مردار.
پرنده وقتی مرد،
سحر گاه هجرت بود.
باد می پیچید با مرغزار
در میان علف ها
در فضای لخت بال های چروکیده ی مردار،
باد می پیچید با مرغزار
پرنده وقتی مرد
سحرگاه هجرت بود.
گسسته بود بند جان با چنبر(کسره رو نمی گی؟)چرخ
آخرین ترانه هایش اما
خنیای درد بودند
هم از اینرو شکردانه منقار
در زمین فرو برده بود
خنی گره مردار.
پرنده وقتی مرد
سحرگاه هجرت بود.
سحرگاه
فوج مرغان س۱ید
بر بسته خنگ رخت
بر گشوده بال
روی آبگون کبود
به سودایه دور دسته کرانه ای آباد
پرنده اما،
با نگاه مرگ در آمیخت
در نی نی چشمانش آسمانه کبود.
پرنده وقتی مرد
سحرگاه هجرت بود.
به گاهواره ی سیاهه شب آرمیده بود
با درد جان فرسایه جریحه بال هایش
با نگاه باد می نگریست
آرام
آرام
با چنگ جانش
مضراب مرگ می نواخت
پرنده وقتی مرد
سحر گاه هجرت بود.
و
باد می آمد
در کبود بستره آسمان
هیولای پیکرش می پیچید با مه
و در گوش مردار
نجوای کوچ می خواند.
پرنده وقتی مرد
سحرگاه هجرت بود.
و در نگاه ملتهب اش می چرخید باران
گرداگرده دیدگانش
و از جدار پلک های بر هم اش
آسمان می گریست در مهیبه مه و دود
پرنده وقتی مرد
سحرگاه هجرت بود.
به خود آمد
هنگام که لرزه ای در خنگه بال هایش
او را به هوا برد
و خنیای باد
پژواک رحیل قبیله ای بود، پنداری
سپید گاه
ار آن دیار می کو چید
که قبیله مردانه برگ و بارش را
به غریو زنگوله های باران
دوشادوش از آن قریه می روبید
و تادر خود نگریست
هیچ نیافت مرغ سپید
جز آن که مردار خویش
و خنیای کوچه آن قبیله مردانه قریه ی دشت.
پرنده وقتی مرد
سحرگاه هجرت بود.
سپیده کاه رنگ بی کالبد مرغی،
بر بسته خنگه رخت
بر گشودهبال روی آبگونه کبود
به سودای دور دسته کرانه ای آباد
پرنده اما،
با نگاه مرگ در آمیخت
در نی نی چشمانش آسمان کبود
پرنده وقتی مرد
سحرگاه هجرت بود.
پ.ن:
سلام به همه قرار بود من دیروز واسه ی دانوب عزیزم آپ کنم اما شرمنده ی دانوب شدم آخه امتحاناته
یو نی شروع شده و دیگه نتونستم هر چی هم به مخم فشار آوردم که واسش یه چیزی بنویسم نشد بازم ساری عزیزم.
پ.ن:
تولد پسر خاله و پسر عمه ی منه خوب باید بهش تبریک بگیم
عزیزم تولدت از طرفه من و دانوب مبارک باشه
پ.ن:
سال جدید میلادی هم تبریک میگیم
کریسمس مبارک
پ.ن:
نویسنده: شیلا

امیدوارم که خیلی بد نبوده باشه
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 13:20 توسط دانوب
|
سر و کله زدن با دخترای دبیرستانی به مراتب سخت تر از سر کردن با پسرای دبستانیه
هر کدوم شرایط خاص خودشون رو دارند.اول ها که چون تازه اومدن دبیرستان فکر می کنند
خیلی بزرگ شدند اما هنوز بچه بازی های خودشون رو دارن.دوم ها که فکر می کنند یه سر و
گردن از اول ها بزرگ ترند و دیگه علامه ی دهر.سوم ها هم که سال آخری و بزرگ منش
اما امان از این نسل جدید من اسمش رو گذاشتم نسل بی هویت نمیدونم چی تو مخ
این بچه ها کردن که جز آهک چیزی توش نیس نمیدونم به سر نوجوونامون چی دارن میارن
بچه های ساده ای که با تمام سادگیشون و بچگی شون دچار مشکلات بزرگی اند.
مشکلات بزرگ برای بچه های کوچک.نسل جدید نوجوونای ما خیلی ساده دارند از بین میرند
نمیدونم این و باید تقصیر کی دونست.اون کسایی که دخترا و پسرای کم سن و سال و
واسه خاطر مدل مو و لباس می گیرند و این بیچاره ها رو وادار می کنند به جای اومدن بیرون و
توی جامع ی مثلا امن. تو خونه باشند و هزار و یک کثافت کاری کنند که از چشم بقیه دوره.
بهتر نیست اینا جلوی چشمای ما باشند تا اینکه... نمیدونم گناه اصلی از کیه.به خاطر
تفاوت سنی کم من با دانش اموزام با من صمیمی اند.حرفای زیادی دارند که شنیدن داره
اتفاقاتی که برای دختر پانزده شانزده ساله افتاده و واسه ماها تو این سن نیافتاده
یکی از دانش آموزام و وقتی دو سه بار به خاطر لباس بهش ایراد گرفته بودند و یکی دوبار
تو خیابون با دوست پسرش گرفته بودن اش تصمیم می گیره دور بیرون اومدن و خط بکشه و
به جای فضای امن جامعه گفتار های نوجوونیش و ببره خونه ی دوست پسرش و اونجاست که
دختر هفده ساله با رفت و امد مکرر به اونجا روزی با صحنه ای مواجه میشه.خونه ای که
همیشه خود ش و دوست اش تنها بودند میشه پر از پسر .و بعد او نو مورد اذیت و آذار قرار
می دهند و از اون فیلم می گیرند.نمیدونم مسئول کیه جواب گوی روح زخم دیده ی نوجوون
هفده ساله کیه.وقتی با حسرت می گه خانوم هر وقت رفتیم بیرون به هر چی گیر دادند
مجبور شدیم.جواب آینده ی تباه شده ی این دختر بی گنا ه و کی میده....
پ.ن:
۴دی تولد پسر خاله ی عزیزمه نمیدونم چی براش بخرم علی هم که تو این
زمینه کمکی نمی کنه نمیدونم این مردا در هیچ زمینه ای نمیشه رو کمک فکری شون
حساب کرد.وقتی با آب و تاب از مشکلات بچه ها براش حرف می زنم سر تکون میده و
فقط به یه آخی اکتفا می کنه عجیبه...
توضیحات:
از نمیدونم خیلی استفاده کردم مثل علی دایی که توی هر ده کلمه اش هشت تاش
ببخشیده
+
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 14:12 توسط دانوب
|
علی اخلاق اش خوب شده عجب موجودات عجیب غریبی اند این مردا یک روز در میون که
نور بالا می زنه, یه روز فلاشرش ایراد پیدا می کنه یه روز هم آب روغن قاطی می کنه
اما امان از اون روزی که آقا مهربون بشه اونوقته که دیگه خانواده میشه عشق اول و آخرش
همه ی مردا همین اند؟مریض که میشند موجودات عجیبی میشند عین بچه پنج ساله ها
دائم باید بهشون محبت بشه آب پرتقالشون دیر نشه خدایی نکرده اگه به دلیل مشکلات کاری
یادت بره بگی عزیزم امروز دندون ات چطوره؟اونوقته که زمین و زمون و به هم میدوزن
که آی تو به من اهمیت نمیدی.غیبت اشون نباشه ها اما بعدی ندارند
امتحان بچه ها داره شروع میشه طرح کردن سوال کار بس عظیمیه .سوال سخت باشه
جامع و کامل باشه نامفهوم نباشه بچه ها از پس اش بر بیاند.طرح سوال وقتی علی
مریضه تقریبا کار غیر ممکنه و دل شیر و صبر ایوب می خواد .به نظرش وبلاگ نوشتن
کاری بیهوده اس البته شرط می بندم حتی نمیدونه وبلاگ چیه.بارها امتحان اش کردم
حتی یه سایت هم نمیتونه باز کنه.اینم از سرشاری هوش آقایونه که همه کارا رو با هم
نمیتونند انجام بدن یا بلاگرای ماهری اند و الاف یا کاری و تعطیل از این دنیای مجازی
البته علی نمیدونم جزو کدوم دسته اس اما گمون ام مثل خودم بازار و به همه چیز ترجیح میده
شاید راضی اش کردم یه روز دو سه سطری اینجا بنویسه.
پ.ن:
قالب قبلی مو دوس داشتم حالا ندارم اش طراح اش هم بعید بدونم دیگه برام طراحی کنه
به یکی گفتم اما بدتر از خودم اینقدر مشغوله شاید حالا حالا ها باید با این بسازم
+
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 19:51 توسط دانوب
|