تبليغاتX
نیم بطر عرق نعنا
توی آینه زل زدم به خودم من خودم و گم نکردم من خودم و جا گذاشتم
خوب که نگاه می کنم می بینم خیلی تنهام با اینهمه درخت افرا
                                       ...
ما آدما وقتی تو خودمون حرف می زنیم گندمون در میاد آخ که بازهم
اصرار داریم بگیم و بگیم
                                    ...
وقتی همه چیز عوض میشه خوب طبیعیه منهم عوض میشم
تو آروم ساکت بی آزار تحمل پذیر اما اون دیگری کنار خودش یه
رشد دیگه کرده که بوی گند می ده اما من دیر فهمیدم چرا؟
                                 ....
ما آدمای متوسطی هستیم با تعریف از هم میخوایم خودمون و بزرگ کنیم
من تو حتی اون دیگری

شکواییه:
این روزا خیلی درب داغونم نسل ها به جای اینکه بهتر بشوند دارن بدتر میشن
تحمل ناپذیر و مشمئز کننده سر و کله زدن با دانش آموزای نسل جدید امونمو بریده
از کلاس که بر میگردم انگاری دل و رودم با هم قاطی شده.نفس کشیدن هم
برام عذاب آور میشه این نسل واقعا غیر قابل تحمل اند تمام بیماریهای روحی و
جسمی و اعصاب و روان و از وقتی میرم مدرسه گرفتم جلوی این بچه های ۱۶ـ۱۷
ساله به واقع کم آوردم بعضی وقتها دلم می خواد بزنم زیر گریه

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:28 توسط دانوب |

تو این روزا واسه من اون چیزی که مهمه وجود نداره
تو هر تاریخ و شرایطی مهمتر وجود نداره
هرچی که هست همینه.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:43 توسط دانوب |

بالامم می دونم پاینمم می دونم
 غصه ورم داشته همه ی عمرم شد التماس از تو
ای گور پدر نئشگی بعد از التماس.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 15:33 توسط دانوب |

تو دایره المعارف بی نزاکتی
من پشت پرچین ها به دنبال دیگری
دیگری به انتظار تولدی دوباره.
این است آن نظام روزگار
گردش ماه و خورشید و زمین به دور هیچ!
پ.ن:
خواب دیدم در تو رود از تب می سوخت
نور گیسو می بافت
باغچه گل می دوخت
اضافات:
آرزوی بهترین ها  در روز عشق برای کسی که از تمام
زندگی ام بیشتر دوست اش دارم
پسر خاله ی عزیزم علیرضای مهربان

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 11:24 توسط دانوب |


 
این حال من بی توست دلداده تر از فرهاد شوریده تر از مجنون


ا
ضاقات:
در تاریکی شب های روشن وقتی به عمق آبی آسمان می نگریستم
دیدم نگاهی را که به نگاهم نگران بود.و مرا برد با خود به خاطره ها
دیگری:
خدا را شکر که خواب هست یعنی خواب دیدن هست!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 14:23 توسط دانوب |

بوی تو آرامش آب بوی تو عطر صد کتاب
بوسه ی جادویی تو کشف دوباره ی شراب
...
آسمان که تفاله هایش را باز بر من ریخت چیزی مانند دستان تو
چتری شد بر هیبت ام.و ناگاه من از خواب پریدم
....
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگوی
...
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 16:53 توسط دانوب |

همیشه که نه گاهی دلم برای آدمایی که ادعاشون رعد و برق را میندازه
و بهشون که بزنی صدا طبل تو خالی میدن میسوزه.گاهی که نه همیشه
دلم برای اونایی که سرتاپاشون مسخره است و  لغب مسخرگی به دیگران
میدن میسوزه.از همه بدتر دلم برا اونایی میسوزه که فلسفه رو قورت دادن و
ادعارو ریدن اما پشیزی ارزش ندارن .روبروشونم که میشینی لرزش بیچارگی و
تو چشاشون میتونی ببینی که البته با وقاحت تموم تو صورتت زل میزنن و
بهت میگن مسخره!
اضافات:
این رفیق ما تلخابه واسه ما کامنت داده تصمیمات هم مثل خودت مسخره اس بچه
البته نمیدونم چطور به این کشف بزرگ نائل شد آخه ایشون هم مثل بعضی ها
فلسفه قورت داده و ...
پ.ن:
همین رفیق ما گفت قالب ات خیلی بیخوده قبلی بهتر بود ما گفتیم
قبلی را دوست می داشتیم اما چه کنیم دیگر نداریم اش از بیخودی
این هم مارا ببخشید از مسخرگی ما نیز به بزرگواری و فیلسوفی خود نیز
مارا ببخشید باشد که مورد بخشش شما و درگاه حق قرار گیریم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 14:18 توسط دانوب |

این حال من بی توست,دلداده تر از فرهاد شوریده تر از مجنون
...
من که اصلا توقعی نداشتم فقط یه صدا می خواستم همه چی هم که
تموم بر گشتم بی صدا! من حتی ادعا هم نداشتم ادعای اونهمه رفاقت
حالا برام زوره که همچی حرفایی  بزنی .تو سهمتو دادی از اون رفاقت
سهم ات همون نیش و کنایه ها بود
...
واسه من خیلی از مردم خنده دارند عین من که واسه خیلی از مردم خنده دارم
کاش این دنیا هم مثل یه جعبه موسیقی بود.همه صداها آهنگ همه حرفها ترانه
.....
من آرزو طلب نمی کنم آرزو می سازم یعنی چاره ای ندارم , دارم؟
از وقتی تصمیم گرفتم هیچی نبینم همه چی و دیدم
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 23:49 توسط دانوب |

به خودم گفتم زخم های آدم سرمایه اس سرمایه ات رو
با این و اون تقسیم نکن.داد نکش,هوار نکش,صبور ,آروم
بی صدا همه چی رو تحمل کن
اضافات:
نقاش هم نشدیم تا که  بکشیم پرتره ای از صورت محزون خود



 


 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 17:1 توسط دانوب |

در انتهای کویری سردو تاریک قدم می زدم.تقریبا فراموش کرده بودم
زندگی هست و ادامه دارد.بر ذات بد زندگی لعنت که ادامه دارد حتی بی من
سردی و خمودگی و ترس سه واژه ای بود که تمام طول راه من و همراهی میکرد
آفتاب هم که نمی زد یعنی اصراری برای عرض اندام نداشت. خودم و چون سواری
تنها از لشکر مانده می دیدیم که امیدی به پیدا کردنم نبود.ستاره ها را نمیشد شمرد
میشد در دست گرفت, لمس کرد, حس کرد.لعنت که به زمین فرستادم
فهمیدم که زندگی هنوز ادامه داره, جالب ترین قسمت ماجرا اونجایی بود
که دستی من و یافتن می کرد, میدیدمش و نمی دیدمش یه وقتایی
دستاش و محکم می گرفتم و خرت خرت کشان می کشیدم اش دنبال ام
یه جاهایی عین بچه ها خود م و تو جمعیت نبود کویر گم می کردم.
آزار هم که نداشت ,آزار داشتم, فلسفه بافی هم که می کردم تازه رسیده
بودیم, اول, آخر کویر, تمومی که نداشت دست اش و ول می کردم و نمی کردم
آخرین تلاش هامم واسه اثبات تمومیه زندگی می کردم اما این لعنتی ادامه داشت
نه اینکه دیگه بخوام تسلیم اش بشم نه دیگه همراه اش میشم
عین بچه ها خودم و می چسبونم بش تو جمعیت بود کویر هم دیگه
نمی خوام گم بشم.چشمام هم میبندم و نمیبندم و ادامه میدم زندگی رو
اعتراف کردن به این نکته که اصولا من آدم احمقی ام حالا که پی بردم
زیادم سخت نیست.یه شبانه روز که جای چشم دوتا خط باریک افتاد تو صورتم
دیدم به وضوح که زندگی ادامه دارد با من, من که تمامیه اویم و او که تمامیه من
پنهان شدن پشت او و دزدکی زندگی را نظاره کردن زیباست

اضافات:
خوب یک دو سه زندگی از الان شروع میشه زیاد شلوغ اش نمی کنم
من تو .هیس بی صدا

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 21:3 توسط دانوب |