تبليغاتX
نیم بطر عرق نعنا
نگه دار این زبان تلخ را در حسرت گفتار
که می ترسم به یک دام این سر سرخ
به زیر آرد به روی برف و بارانی
که پهنایش گرفته است بستر سبز وطن را سرد
به زیر وحشتی غمناک
                                  "وارتان نو"
پ.ن۱:
تیک...تاک...تیک...تاک...
دوستان یک سال به مرگ نزدیک تر شدن را به شما تبریک می گویم
پ.ن۲:
از عید و بهار بدم میاد  از رویش جوانه های امید از لبخند مجری های تلوزیون
از شعر فریدون مشیری از حلول سال هزارو سیصدو نمیدونم چند از اینکه
کینه هامون رو دور بریزیم و باهم دوست باشیم بدم میاد



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:16 توسط دانوب |

روزگار غریبی است نازنین!! دشمن تا پشت سرت نفوذ کرده

پ.ن:
سوسک شدم مثل گرگورزامزا!!
هی بچه ها, وعدمون امشب, کافکا پارتی
سر قبر فرانتس مرحوم!
توضیحات:
احساس عجیبی دارم انگار...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:26 توسط دانوب |

ای دوست!
این روزها با هرکه دوست می شوم
احساس می کنم آنقدر دوست بوده ایم
که دیگر وقت خیانت است...
پ.ن:
من فردا رای  ن م ی د ه م .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:17 توسط دانوب |

تو یه گروه عضو شدم که کارشون آدم ربایی و تجاوز به زن های شوهر دار
تو ساختمون های نیمه کاره اس.وظیفه ی من اینه که با پالتوی بلند و گشادم
جلوی پنجره بایستم تا ساکنین برج روبه رویی چیزی نبینند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 12:14 توسط دانوب |

دیر گاهی است که دیگر نگاهی را باور ندارم
حتی نگاهی که به نگاهم نگران است
حتی نگاهی که در امتداد شب انتظارم را می کشد
...
پ.ن:
این روزها به هر چه می نگرم از من تیره تر نیست...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 13:15 توسط دانوب

حمید فرخ نژاد

حمید فرخ نژاد روح سرگردان یک عاشق!
پ.ن:
گاهی دلم میخواهد من هم حسن گلاب باشم...
دیگری:
چون همشهریمان بود دلمان خواست عکس اش را بگذاریم

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 13:23 توسط دانوب |

روز شمار شروع شد ...
لعنت به انتظار...
پ.ن:
من بهونه گیر نیسم اما ۱ ماه کم زمانی نیس

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 15:5 توسط دانوب |

روی نرده ها که قدم میزنی درست مثل زمانی است که تکه های ابر خودخواهانه
خودشان را برای نمایان دادن به این ور و آن ور می زنند.برهوت و بیابان هم که باشد
دستی که در دستان ات باشد قوی و محکم قدم بر می داری. آسوده خاطر که باشی
حتی کودکانه نمی هراسی از آنکه عشق ات را اعتراف کنی.بزرگ هم که باشی
سلول های ات را می توانی پر کنی از هوای نفس های دیگری.پشت صد خواب هم
که بیدار شوی و برخیزی حس بودن را میتوانی لمس کنی .حتی اگربا خنجری زهر آلود
تورا خوابانده باشند
پ.ن:
زمان می گذرد زود و باور ناکردنی هر انچه می ماند خاطرات است و تو نمی دانی
چه چیزی را از دست داده ای .گذشته بود تلخ و نا آرام اما روزها می گذرند
شیرین و سرشار.و من آرام ام بیش از هر زمانی و انگار تازه متولد شدم
دیگری:
بوی تو آرامش آب بوی تو عطر صد کتاب بوسه ی جادویی تو کشف دوباره ی شراب
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 11:1 توسط دانوب |

گوش کن , گوش کن
 تو اینجایی
یک قدم مانده به آخر
     تمام
...
 پ.ن:
به تو که فکر می کنم
از همیشه بهترم

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 21:36 توسط دانوب |

من از تو می گویم ای تمامی من
من از تو حرف می زنم از نهایت تو
و از نهایت با تو بودن
روح تو در من جریان یافته
کنار تو هرگز وجودم نمی لرزد
چشمانم را می بندم دستان ات به دورم می پیچد
و تو نزدیک تر می شوی به من ,نزدیک تر از من
نفس می کشی در نفسهایت گم می شوم
ای کرانه ی من لبانم را با شبیخون بوسه هایت آشنا کن
مرا خواب کن زیر دستان ات
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشتان تو بیدار خواهم شد
بر سینه ات می بری پیشانی ام را و میدانی که خواب برده مرا
می گشایم دست به سوی آغوش تو
تا ابدیت در تو رها می شوم همین همیشگی شیرین
که مرا تا نهایت با تو بودن مست می کند
زیباترین سروده ام خواب در کنار توست
و زندگی آغوش توست  تنها آغوش تو
                                                     
+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 21:17 توسط دانوب |

هفت آفتاب هم که پشت هفت مهتاب بیاید و برود من همانم که تو
نمی اندیشی و من آنی نیستم که تو می اندیشی تردید ها را
که رها کنی میشوی تازه مثل آن روزهای من بیادشان بیاور
دور نیست اند کمی به عقب برگرد ...
دست به گریبان شدن با تردید ,آری می دانم اش گاهی درگیرش بودم
 می شود دورش کرد سخت نیست یا تردید هارا دور کن
یا خودت دور شو از تردید.تردید که داری هیچ نداری حتی صدایی که گاهی
از چنگ ات بیرون می آید و تو با صدای اش شب ها می خوابی
پ.ن:
من ماندم با سوال هایی بی جواب و جواب هایی بی سوال

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:44 توسط دانوب |

خواب دیدم در خواب هم آغوش تو می غلتم باز
خواب دیدم در خواب غرق بوسه کردی مرا سر تا پا
خواب دیدم در خواب اثری از او نبود
بی هوا تر از شب کوچه ای تاریک نبود
خواب دیدم در خواب می دوم تا ته دشت خیال
خواب دیدم در خواب می برند پاره پاره تنم را
خواب دیدم در خواب تو که بی تاب نبودی چون من
می زدی دست به من تو و آغوش ات با هم
خواب دیدم با تو شب و روز با من بود
خواب دیدم در خواب می شود دید تورا
خواب دیدم در خواب من و تو می رویم تا آنسوی خواب
...
باز پریدم از خواب اثری از تو نبود
باز پریدم از خواب قلبم آکنده بود از خون
باز پریدم از خواب هیچکس جز من آنجا نبود
باز دیدم خواب کاش این بیداری بود مرا...
                                                                      "تیرگان مزدا"
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 22:3 توسط دانوب |

چرا به من شک می کنی
منکه منم برای تو
لبریزم از عشق تو و
سرشارم از هوای تو

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 22:32 توسط دانوب