تبليغاتX
نیم بطر عرق نعنا
گفتم نگاهت می کنم
با بوسه داغ ات می کنم
مثل تمام روزها در عشق محا طت می کنم
در انتهای هر غروب لمس مدامت می کنم
با آغوش تب دارم تو را غرق خوابت می کنم
در خود پنهانت می کنم آهسته نازت می کنم
در تو رها می شوم با بوسه ات  داغ می شوم
من بی تو هیچه هیچم با تو ولی هست می شوم
                                        
                                                  "دانوب"
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:33 توسط دانوب |

در آخرین تبسم ات چه مخفی کردی دردانه ی زمین
در کدام خاطره مخفی ماندی
که صدایت را در پچ پچ برگ های پاییزی می شنوم
همبستر کدام عشق شدی
که هنوز آبستن اندوهی بی پایانی
هر روز صبح تا انتحای همه ی کوچه ها را می گردم
تا نشای از تو بیابم
اما نشانی نیست جز رد گلبرگی بر پنجره های بسته
و آخرین تبسم ات که در خاطراتم حک شد.
پ.ن:
این شعر از دوست عزیزم طاهاست که با اندکی تغییر اینجا نوشته ام
در دسترسم نیست ازش اجازه بگیرم امیدوارم راضی باشه
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 19:0 توسط دانوب |

فاصله مان از میان برداشته شد من و تو به هم آمیختیم من مسحور شدم.
با زلفانی آشفته و آغشته به بوسه هایت. در قلب تو نقش بستم
همه جا و همه چیز به تو ختم میشود .من کنار راه پله های آن ساختمان
سال هاست که منتظرت بودم .در ورودی به سرسرا باز شد خودم را یکباره
به آغوش ات آویختم غرق بوسه ام کردی .کودکانه گفتم چه دیر آمدی
و تو گفتی هرگز نمیروی.در رابستم چراغ ها را خاموش کردم
                                   ...
پ.ن:
نمیدونم چرا این واژه های لعنتی از این مغز لعنتی رخت بر بستند
زندگی تازه تمام من و پر کرده چیزی دیگه تو این ذهن نیست جز عشق
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 16:20 توسط دانوب |

از تو اشاره ای از من دوان شدن
آنچه میل توست از من همان شدن
پ.ن:
این روزها به اینجا که می رسیم حرفی برای گفتن نداریم
جملاتمان به پایان رسیده یا نمیدانم جای دیگر به کارشان می برم
این هم از تدبیرات دوره ی جدید زندگی!
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:21 توسط دانوب |