به نظرم خیلی غم انگیز است که ما آدمها طوری ساخته شده ایم که به
چیزی حیرت انگیز مثل زندگی عادت می کنیم.ناگهان زندگی کردن را چیزی
عادی می پنداریم و بعد, حتی قبل از ترک این دنیا, دیگر به این موضوع
فکر نمی کنیم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 16:27 توسط دانوب
|
همه ی ما میان لجن ایستاده ایم اما بعضی هامان به ستارگان نگاه می کنیم.
...
پ.ن:
باید اعتراف کنم من نیز گاهی به آسمان نگاه کردم , دزدانه در چشم ستارگان
نه به تمامی شب ,تنها بدان ها که شبیه ترند به چشمان تو.
"گاهی به آسمان نگاه کن کاری از کمال تبریزی"
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 14:14 توسط دانوب
چه ساده این روزها خدا انسان هایش را در بازی پوکر به شیطان می بازد.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 2:5 توسط دانوب
هیچ باوری نداشتم.منتظر چیزی نبودم.امید دارم به آن روزی که
اتفاق بیافتد.کلمه ها از زندگی من عقب هستند.تو همیشه از آنچه
من انتظار داشتم جلوتر بودی.تو همیشه غیره منتظره بودی.
...
برو ای قایق کوچک که امواج تورا پیش می رانند ,برو و باره نورت را
تحویل بده,
می بوسمت.
پ.ن:
... خداوند در ملکوت اعلا نشسته و به آنهایی می خندد که به او
اعتقاد ندارند...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:22 توسط دانوب
|
وقتی زمان می گذرد و می گذرد و ذهنها از خالق خود دورتر و دورتر می شود
به حافظه ی آدمی بیشتر می توان شک کرد.همه چیز با زمان پاره پاره نمی شود
و از بین نمی رود.مهمتر و با ارزش تر از هر چیز عشق است این چیزی است که زمان
درست مثل خاطرات قدیمی نمی تواند کم رنگ اش کند.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 14:21 توسط دانوب
|