تبليغاتX
نیم بطر عرق نعنا
باز هم سالی دیگر باز هم یلدایی دیگر باز هم مرور خاطرات.۲ سال گذشت از بهترین
یلدای عمرم,کوتاه اما دل نشین .می گذرد,مثل تمام روزها.کم رنگ و کم رنگ تر میشود
اما من هنوز می بینم اش به وضوح حسش اش می کنم آن شب رویایی را .من تمام روز هایم
را به آن روزها می اندیشم به بهترین روز های زندگی ام روزهایی که به سرعت آمدند و
رفتند و دیگر نیامدند حتی به سختی ردی از خود بر جای گذاردند.تمام این روز ها به جای خالی
آن روزها می نگرم به روزهایی که دیگر باز نگشتند و تلاش من در این ۲سال برای بازگرداندنشان
بیهوده بود درست مثل تلاش برای اثبات سراب.این روزها این ۶۰۰ روز هیچ چیز زبیایی
برای من نبود این روزها هیچ رویایی به خواب من نیامد.هر شب چشمانم به شوق دیدار
دوباره ی تو به روی هم رفتند و روز بعد با واهی بودن این خیال چشمانم باز شدند.این
روزها به اندازه ی تمام روزهای عمرم از تو دور شدم اما تو,یاد تو,هرگز لحظه ای از من
دور نشد.کاش میشد گاهی اشتباهاتمان را بپذیریم افسوس که این بر خلاف غرور
بی جایمان است.
پ.ن۱:
پارسال چنین روزی بود که من نیم بطر عرق نعنای کنونی را راه انداختم هیچ وقت این
بلاگ رو مثل نیم بطر عرق نعنای پیشین دوست نداشتم اون تمام خاطرات زیبای من و
همراه داشت اینجا دوستان جدیدی یافتم دوستان خوب اما ...
پ.ن۲:
عشقت نه سر سریست که از دل به در شود
مهرت نه عارضی است که جایی دگر شود
عشق تو در وجودم و درد تو در دلم
با شیر اندرون شد و با جان بدر شود
دردی است درد عشق که اندر علاج ان
چندان که سعی بیش نمایی بتر شود
                 ....
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
                  ...
این دوتا فال رو پدرم به مناسبت شب یلدا برایم گرفت.
پ.ن۳:
جا داره اینجا از دو دوست  گرانقدرم حسین و پویش عزیز نهایت تشکر و
سپاس گذاری را داشته باشم گو اگر این دو عزیز نبودند من این ۲ سال
معلوم نبود چه بلایی سرم میومد.با آرزوی بهترین ها برای این دو عزیز
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 22:11 توسط دانوب |

غروبه,هم آسمون کوبر هم دل من .انگار که آفتاب کویر و آفتاب دل من با هم
غروب می کنند.به اندازه ی تمام غروب های کویر دلم گرفته.مثل تمام روزهایی که
احساس تلخ ماندن بی تو  در کویر آزارم میدهد و دچار بحران می شوم.خوب است
که جلوی ورود خیال ات را به ذهنم نمیتوانی بگیری.کاش هرگز ندیده بودم ات
تا اینقدر رنج دوری ات ملا ل آورم نبود.کاش یاد تو در ذهنم نبود تا می توانستم
مثل گلدان زخمتی که هر از چند گاهی چند قطره ای آب بهش میدهند عمرم رو بگذرانم
و به تو,دوست داشتن ات,نفرت ها فکر نکنم.گاهی آنقدر ذهنم از تو پر میشود که دلم
می خواهد مغزم را خالی کنم.از وقتی ترکم کردی موقعیتی دشوار و ظالمانه ای دارم
من موستوجب این کیفر نیستم.نمیدانم!شاید هم  من اشتباه می کنم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 21:58 توسط دانوب |

به آسمان نگاه کردم به آنجا که خورشید نیزه های آتشین نور را بر کویر می پاشد.
همچی میتابه انگار که می خواد همین جا ذوبم کنه.اون دیگه چرا فکر میکنه تو این
بیابون برهوت من تنهام؟ایستاد دستهایش را سایبان چشمانم کرد من هم سعی
بیهوده ای کردم تا به خورشید زل بزنم.تا چشم کار می کرد بیابان بود و بیابان.آنجا
در آخرین حد بینای ام آسمان و زمین به هم دوخته شده بودند.انگار محکوم بودم به
ماندن در این کویر تا نابودی.اما تو, توی کویر برهوت عینهو فرشته ی نجات به دادم رسیدی
گفتم خدایا شکرت! افتادم و زمین و بوسیدم ... دیگه خیالم راحت شد .حالا من آنجا
خوابیده ام مابین دستهای تو .هر روز دم غروب برای دیدن ات به کوچه سرکی می کشم
و از این مخفیانه دیدن ات غرق لذت می شوم.حکایت عجیبی است این سال ها
کجا بودند.من, تو , به همین سادگی در کنار هم و دور از هم...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 11:58 توسط دانوب |

مسابقه ی مرگ بود و زندگی.ما و زندگی با هم به سوی مرگ می دویدیم
و شاید مرگ بود که هراسان از عزم ما می گریخت. ما بر لبه ی تیغ مرز بودو نبود
آنچنان مشتاقانه می دویدیم که جمعی از کودکان به دامان مادرانشان پس از زنگ
پایان اولین روز مدرسه. در اندیشه ما هرچه بود بود.لیکن ترس نبود!
                                              ...
گفت بعدش گیلاس  و پر کنم و بخورم.به سلامتی کی؟گفتم اگه گفتی کی؟
ـ ...
ـ معلومه دیگه خنگه به سلامتی من ...

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 23:0 توسط دانوب |

رگ صبح از زیر پوست سیاه شب بیرون زد, نان روی نان,داغ داغ
یکی یکی از حلقه آتشین تنور بیرون می آیند.بغض کهنه ی بیست و چهار ساله ام
یک باره راه نفسم را برید.بوی به های کرک گرفته و نارس از پرچین باغ می آید.
اسب بالدار خاطره هایم چه خیزی بر داشته!تکه ای از نان و پنیر , طپش پر اظطراب
قلب تو در سال های کودکانه که شبانگاهان با تک تک ستارگان به سفر می رفتیم
افق دارد کم کم رنگ می بازد .دارد گلگون می شود.به زودی شب از راه خواهد
رسید...
پ.ن:
رویای کودکیمان دارد به حقیقت می پیوندد؟

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:13 توسط دانوب |

یک راه شیری در کهکشان.از زمین تا فلق! جاده ابریشمی.صدای زنگوله
کاروان اشتران.و آدمهایی با چهره های محو.پرواز یک دسته پرنده  با بال های
سپید.گذران به سوی قرص خورشید که رنگ نارنجی دارد.آه ... دست های تو
انگشتانت , موهایم را لمس می کند و از روز پیشانی ام کنار می زند.
صدایت ,چیزی می گویی .لب ات , یک مشت تمشک وحشی, چشم هایم
را باز می کنم .بال می گشایم و پرواز می کنم به سوی دستان ات دست هایت
که دور من حلقه می شوند و دنبال قافله را در فلق می گیرند.تنها من میمانم
تو و آسمان.چه پر شکوه!
پ.ن:
چیزی شبیه کمبود واژه برای بیان رخدادی جدید.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:34 توسط دانوب |