جهان آماده ی شنیدن ماجرای زندگی من نیست.داستان من آنقدر عجیب است
که به سادگی نمیتوان فهمید باید خندید یا گریست.شاید برای تجربه کردن رازهای
عمیق زندگی حد و مرزی ایجاد کرده اند.حتی نمیدانم چه کسی ورق های زندگی ام
را پخش می کند.بانویی آراسته با کلاه پهن لبه دار بازیگر نقش اول داستان زندگی
من است.بانویی که در ساحلی پهناور ایستاده و به دریای متلاطم زندگی ام نگاه می کند
... ورق را بر گرداندم دیدم آس دل است...
پ.ن:
برگشتم
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:40 توسط دانوب
|
خداوند در ملکوت اعلا نشسته و به آنهایی که به او اعتقاد ندارند می خندد.
چرا؟همیشه سوال کردن راحت تر از پاسخ دادن است.
اگر خدایی مارا آفریده باشد. از نظر او ما انسانها باید چیزی شبیه آدم مصنوعی باشیم.
ما حرف می زنیم ,جنگ و دعوا راه می اندازیم ,از هم حمایت می کنیم ,و دور از هم میمیریم.
ما آنقدر عاقلیم که می توانیم بمب اتمی یا موشک بسازیم, ولی هیچ کداممان نمی پرسیم
از کجا آمده ایم فقط می دانیم که اینجا هستیم.
پ.ن:
مسافرت ... این تنها چیزی که بهش احتیاج دارم ۱۰ روزی میرم اصفهان و مشهد
امیدوارم وقتی برگشتم یه اتفاق تازه بیفته از این تکرار از این یکنواختی از این ملال همیشگی
خسته ام.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 21:38 توسط دانوب
|
هنوز هر از گاهی احساس تنگ نفسهایش مرا در آغوش می گیرد.
می خواهد آدمم کند اما... حوای من خدای من است آدم شدن برای چه؟
پ.ن:
هنوز,
دوستت خواهم داشت, بیشتر از باران, گرم تر از لبخند ,داغ چون تابستان.
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 23:55 توسط دانوب
|