تبليغاتX
نیم بطر عرق نعنا
من, من دیگر به سراغ تو نخواهم آمد!من دیگر به چشمهای زلال ات دست نخواهم کشید
زلالی روح من در آنها روان است.این منم که در چشمان تو جاری ام!یاد من در قطره قطره
اشکهای چشمان زلال ات سرازیر خواهد شد.در ریشه و جان ات خواهد دوید از رگهای
جوشان ات بالا خواهد رفت و تو مرا فریاد خواهی زد.       اما چه دیر!

پ.ن:
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشای خواهی برو جفا کن
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 14:40 توسط دانوب |

فریاد عصیان زده ام بر پیکره ی درختهای عریان لرزه انداخت و دست تو, در فرود پر طنین خود
برقی را در چشمان ترسیده من دوانید. و نیرویی شگرف , مرا در هم کوبید.من پشت به آخرین
انوار زرد و سرخ خورشید تورا که در آخرین رمقهای خورشید شناوری نظاره می کنم.
سخاوت لبان تو مرا سیراب می کند.من رنجیده از یک نیروی غدار درونی وجود مانوس تورا
می خوانم.من درگیر و محبوس در حجمی حقیر و نا متجانس!در حس تو به سر می برم.

پ.ن:
حجاب تصنعی باور های دروغین, از پشت حصار حقیقت وجود سر می زنند و می نماید که
خالی هستی یا پر, سرشار یا تهی!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 21:45 توسط دانوب |

خورشید از آسمان نیزه های آتشین نور را بر من می تابد.انتظار در وجودم خلید و ریشه کرد
چه بیهوده سعی دارم به خورشید زل بزنم همچنان که بیهوده انتظار می کشم.
دوباره و سه باره ذهنم را کاویدم , تداعی تمام خاطرات, نه! خوب به یاد  دارم  عجب بلبشویی
بود روزگار عاشقیمان.آسمان موج بر می دارد بالا و پایین می شود همان طور یک دست و وسیع
"آدم هیچ وقت قدر چیزایی و که داره نمیدونه". شکستم, تا شدم و روی خاک زانو زدم. خیال
فکرم پر گرفت از خورشید به سوی تو.آسمان کویر در انتظار باران من در انتظار تو.چه سبقتی
می گیریم در انتظار بیهوده.

پ.ن:
از تو اشاره ای از من دوان شدن آنچه میل توست از من همان شدن

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 17:48 توسط دانوب |

هی با توام! هیچ تا حالا فهمیدی که چرا گذاشتم تا اینجا بیای؟!
چطور باید بهت بفهمونم؟آیا از نگاهم نمی فهمی؟ با زبان نگاه,همه چیز رو میشه گفت.
حالا با تمام نفرتم, آب دهانم را جمع می کنم و به صورتش تف می اندازم!بیا!
                                              ...
طعم بوسه هات بدجوری مونده رو لبم هنوز گاهی گر میگیرم از یاد گرمای تن ات.
پ.ن:
بوی تو آرامش آب بوی تو عطر صد کتاب        بوسه ی جادویی تو کشف دوباره شراب
                                               "شهریار قنبری"
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 14:25 توسط دانوب |

میون باور و تردید درگیر یه اضطرابم.بهترین لحظات زمانی است که درگیر توام
                    ...
فاصله ی بین بودن و نبودن به اندازه ی باختن تو زندگیه یه وقتی میبازی
که دیگه خیلی دیر شده
پ.ن:
خیلی خسته ام خیلی.آرامش تنها چیزیه که واسه داشتنش حاضرم همه چیزم و بدم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 13:16 توسط دانوب |

من دستهایم را دادم به تو, حتی آغوشم را...
یک صدای گنگ.تاریکی است.دشت سوخته.آسمان پاشیده
من هستم و تو!یک راه شیری در کهکشان , از زمین تا فلق
جاده ی ابریشمی...
پ.ن:
هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره     هنوزم میگم خدایا  کاشکی برگرده دوباره
                               
                                          "دکتر شاهکار بینش پزوه"
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 15:39 توسط دانوب |

ابرهای بالای شهر , تیره و ضخیم می نمایند و غرش می کنند, می خواهند ببارند,
زمستان همین است. دقایقی دیگر حتما عقده شان را به سر زمین و شهر خالی خواهند کرد,
ساختمانها,خیابانها,کوچه ها,درختها و آدمها را خیس خواهند کرد و من را که در انتظار تو
روزگار سپری می کنم.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 15:3 توسط دانوب |

به نظرم مطالعه ی آدمها روی عرشه ی  یک کشتی خیلی ساده تر از مطالعه ی شپش های
فراری و سوسک های پر جنب و جوش است.آدمها مثل حشرات این ور و آن ور نمی روند.
پ.ن:
حتی مطالعه ی پلک زدن آدم های مختلف هم هیجان انگیزه 
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 13:20 توسط دانوب |