تبليغاتX
نیم بطر عرق نعنا

زمين مي گريد.خيال تو در ذهن من بارور مي شود اوج مي گيرد
خيال تو پر مي گيرد مانند پرندگان زيباي بهاري
و قلب من مانند دستمالي چروكيده تنها مانده
همراه با اندوه خويش با زخمهاي شكفته در رويايي در دور دست
آرام و آرام از من دور مي شوي مثل همين مهتاب
مثل همين ملال هميشه و من همين عشق را خواهانم
تمام روز هاي گذشته گناهي است كه بر شانه هايم سنگيني مي كند
اما قسم به پرواز كبوتران كه چه بسيار گريسته ام بر آن روزها
و وقت آن است كه اكنون  زورق زاري هايم را دريابي
و اين اندوه بي پايان را از شانه و قلب و روحم بر داري
و من پرواز كنم در ارتفاع نگاه ات

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 20:9 توسط دانوب |

کاش می شد مثل بچگی بخشید و بزرگ شد .کاش می شد به سادگی بازیهای بچگی بخشید و گذشت..کاش به قدر حرفامون قد می کشیدیم به قدر حرفامون بزرگ می شدیم .
کاش می شد که نرفت کاش می شد که بمانیم و بسازیم خانه ای از دل یار

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 12:56 توسط دانوب |

من دلم سخت گرفته است از این مهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک

پ.ن:
هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یاد تو می افتم
هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره
هنوزم می گم خدایا کاشکی بر گرده دوباره

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 17:29 توسط دانوب

ما چقدر خوشبختیم. و صدای فاصله ها صدای فاصله های بین من و تو.بین من و تو
یک کران؟ نه! بی کران فاصله است.من عشق ات رو به همه دنیا نمیدم حتی یادت رو
به کوه و دریا نمیدم.فکر کردن های عاشقانه موسیقی های عاشقانه فاصله گرفتم از اونچه
که بودم غرق شدم در عشق در عشقی به کسی نه مثل هیچ کس .اندوهگین عشقی
که نیست و نمیدونم کجای این نا کجا آباد باید جستجویش کنم از که سراغ نبودن ات را بگیرم
به کی بگم که من چقدر خوشبخت بودم و خودم این خوشبختی و از خودم گرفتم تمام روز فکر
کردن و به بن بست رسیدن تمام روز به سوال های بی جواب فکر کردن به راه های سراسر
بن بست به من گیر افتاده در کویر تاریک به جایی که نه تو هستی نه دستان ات که چقدر
پشیمونم اونارو رها کردم.حتی فکر نمیکنم دیگه اینجا نوشتن هم سودی داشته باشه
چقدر باید خوش شانس باشم که گهگاهی تو و نه هیچ کس دیگه اینا رو بخونه و تو چقدر باور
داری که من چقدر دوستت دارم چقدر پشیمونم و چقدر به تو نیاز دارم و هرچقدر اینها زیادند
تو از من دوری آنقدر که حتی دیگر مرا به خاطر نمی آری.و من چقدر غمگینم که روزگار دکمه ی
برگشتی ندارد ماشین زمانی نیست برای بازگشت مجالی نیست برای جبران فرصتی نیست
برای من که بدترینم
پ.ن:
دردی است غیر مردن کانرا دوا نباشد         پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 0:1 توسط دانوب |