زمين مي گريد.خيال تو در ذهن من بارور مي شود اوج مي گيرد
خيال تو پر مي گيرد مانند پرندگان زيباي بهاري
و قلب من مانند دستمالي چروكيده تنها مانده
همراه با اندوه خويش با زخمهاي شكفته در رويايي در دور دست
آرام و آرام از من دور مي شوي مثل همين مهتاب
مثل همين ملال هميشه و من همين عشق را خواهانم
تمام روز هاي گذشته گناهي است كه بر شانه هايم سنگيني مي كند
اما قسم به پرواز كبوتران كه چه بسيار گريسته ام بر آن روزها
و وقت آن است كه اكنون زورق زاري هايم را دريابي
و اين اندوه بي پايان را از شانه و قلب و روحم بر داري
و من پرواز كنم در ارتفاع نگاه ات